تبليغاتX
 منو و دوست جونم

ادامه خاطرات

سلام خوبین؟ امروز می خوام خاطرات این چند روز را بنویسم , البته هرچند خاطره زیادی نیست ولی خوب من می نویسم تا لحظه لحظه اش را داشته باشم .

اول ازهمه از دوستانی که نظر دادن ممنونم , تو عروسیاتون جبران می کنم , تو آپ قبل یادم رفته بود بگم از روابط منو و شکوفه جونیم فقط باباهامون خبر ندارند , یعنی من همون اول به مامان گفتم و از شکوفه جونی هم خواستم به خانوادش بگه ولی از جهت من که مخ بابام ترید آبگوشتی مامانه , عرفان داداش کوچیکم هم در جریان کامله  و بهش گفتم که زن داداش آینده اش  کیه , هر چند خودم می دونم اینقدر خره که تو این باغا نیست ولی خوب ما می گیم , از جانب شکوفه جونی هم که فک می کنم مامان دومم (مامان شکوفه)در جریان کامل باشه , راستیییی اینم یادم رفت بگم اولین جرقه ای که باعث شد منم مطمئن بشم شکوفه بهم علاقه داره کی بود , راستش تو وبی که ما با هم آشنا شدیم چند که البته الان به کل حذف شده , من یه مشکلی واسم پیش اومد که نتونستم چند مدتی بیام نت ,خلاصه که وقتی بعد از 2 ماه برگشتم کامنت ها را که خوندم همه چیز دستگیرم شد وبازم دست و پا زدم ولی شکوفه را پیداش نکردم , چون اون زمان خوابگاه می رفت و دسترسی به نت نداشت , تا اینکه یه شب دیدم روی گوشیم اس ام اس ناشناس اومده , نا خود آگاه یه حدس غریبی بهم گفت شکوفه هستش  ولی دقیقا متن زیر را نوشتم ( سلام چاکرم یو ؟)که دیدم شکوفه جونم خودشو معرفی کرد منم انگار دنیا را بهم دادند و تا صبح خواب نداشتم , تا چند هفته  به همین منوال گذشت تا بالاخره دل را زدم به دریا و یه روز جمعه که تاریخش یادم نیست دل را زدم به دریا و به شکوفه جونم درد دلم را گفتم و بهش گفتم که چقدر عاشقتمممم , شکوفه هم در جوابم گفت :( علی من دوست ندارم یه دوستی الکی ازاین دوستیا خیابونی داشته باشیم  و دوست دارم کسی که عاشقشم واقعا عاشقم باشه) منم از همون جا قول 100% بهش دادم که تا آخر عمرم بهش وفادار بمونم , و قسم می خورم به عشقمون قسم از اون زمان تا حالا دیگه نه پارتی رفتم (چون قبلا خوره اش بودم), نه با هیچ دختری ارتباط برقرار کردم وحالا که فکر می کنم می بینم کلا مسیر زندگیم عوض شد , و به نوعی خودم را پیدا کردم ........

ادامه خاطرات را می زارم واسه آپ های بعدی .....

تا یادم نرفته از همه بچه ها تشکرمی کنم , در جواب نظر خصوصی یکی از بچه ها باید بگم که خوشبختانه من و شکوفه همشهری هستیم , ولی با این حساب تا حدودی راهمون نسبت به هم دور هستش , و تا به حال از نزدیک همدیگه را ندیدیم ( اینم خودش یه نوع عشقه دیگه , بهش می گن مدل سامورایی)

در ضمن از همین جا صورت داداش عزیزم کدخدا ابوالفضل که کامنتاش تو پست قبل هست را می بوسم و همین جا می گم که خیلی خاطرت را می خواممممممممممممممم.افشین عزیز هم دوشب پیش باهاش تماس داشتم اونم گفته اگه وقت کرد میاد بهمون سر بزنه .


 

نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 18:13 موضوع | لینک ثابت


اول دوستیمون تا حالا

سلام خوبین؟من می خوام خاطرات خودم(علیرضا)و دوست جونمو بنویسم.الان یه خلاصه از اول دوستیمون تا حالا رو می نویسم و از این به بعد هم میام همه چیزو تعریف می کنم.من متولد ۲۱تیر۶۶ هستم. دوست جونم ۲۸ شهریور ۷۱.تاریخ دوستیمون یعنی اولین بار که با هم آشنا شدیم خیلی مفصل بوده که هیچکدوممون فکرش را نمی کردیم زمانی اینقدر به هم وابسته بشیم دوستی منو دوست جون از طریق اینترنت بوده راست راستش را بخواید بدونید اینجا چون دفتر خاطراته نمی خواییم به هم دروغ بگیم . تیر ماه اوایل سال ۸۶ من با یه وبلاگی آشنا شدم که اسمش وبلاگ کافه سنتی دوستان بود خدایی خیلی کف کردم وقتی واسه اولین بار رفتم تو اون وبلاگ کلا محیط سالم و خیلی خوب با بچه های خوبی داشت و من در اون وبلاگ با اسم شناسنامه ام  سهیل نظر می دادم و سرمون هم به کار خودمون گرم بود تا اینکه یه روز اتفاقی به وبلاگ کلبه تنهایی من (آجی سما) سر زدم و این آشنایی باعث آشنایی آجی سما با کافه دوستان شد . روابط ما با بچه های اونجا خیلی گرم شده بود تا جایی که با چند تا از اعضاش هم ملاقات حضوری داشتیم حتی با یکی از نویسندگانش که عشق خودم ابوالفضل بیات بود . روابط خیلی خوب بود تا اینکه یه روز که رفتم کامنت بزارم دیدم همه دارن کامنت های گوش کن معین و گوش کن سما و گوش کن میثم ( داف فابریک آجی سما) و از این حرفا به راه بود کامنت ها را که خوندم دیدم واویلا پای ما را هم کشیدن وسط که نمی دونم فک کرده بودند من سما هستم و با دو تا اسم میام تو وب و یکی دیگه از نویسنده ها می گفت دم گربه را هفت سال بزاری تو قالب بازم کجه و این حرفا ما هم حسابی قاطی زدیم و دیدیم خیلی داره بهمون توهین میشه منم ۳ تا کامنت که آخریش به نوعی آخرین کامنتم می شد را گذاشتم و واسه همیشه زدم بیرون . تا فردا بعد از ظهرش که دیدم از تمام نقاط ایران رو گوشیم زنگ می خوره که از اقبال ما یکی با اسم ما رفته اونجا فحش کش کرده . ما هم دیگه کلا کلا زدیم بیرون ( ولی با نویسنده اصلیش هنوز رابطه دارم)یه روز این جریانات را واسه رفیق فابریکم حسام که بچه تهرانه و همشهری خودمه تعریف کردم اونم گفت که خودمون با مسئولیت من وبلاگ دوستی می زنیم که دیگه اونجا بود که با عشقم شکوفه آشنا شدم و الان حدود ۸ ماهه که با هم هستیم و اگه یک روز ازش خبر نداشته باشم دق می کنم ........حالابزرگترین مشکلمون درس منه که اگه از مهر بتونم برم دانشگاه خیلی خوب می شه .و می تونم کارم رو در کنارش انجام بدم تا درسم تموم شه  می دونم که یه کم بچه ایم ولی تا کارها اونجوری بشه که ما می خوایم دو تا سه سال دیگه طول می کشه بعد نامزد میکنیم.شکوفه جونم فعلا از وجود اینجا بی خبره ولی امروز بهش می گم و آدرس و پسورد رو بهش میدم تا خودش بیاد و هر چی می خواد بگه.لطفا کسی منو نصیحت نکنه که واقعا گوشم پره.در ضمن من یه وبلاگه دیگه دارم که اونجا همه دوستام هستم و دلم نمی خواد کسایی که میشناسن منو از جزیئات روابطمون باخبر باشن و از طرف دیگه چون می خوام این خاطراتو همیشه داشته باشم دارم اینجا می نویسمشون.تا بعد.


 

نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 ساعت 9:10 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting